معرکه ی رادیو. جان چیور . ترجمه ی: نازنین قازیاری

  • توسط محمد
  • ۰۸ تیر ۱۳۹۸
  • 0

جیم و آیرین وسکات از جمله کسانی بودند که به نظر می آمد از درآمدی متوسط بر خوردارند، و در آماری که از گزارش ها و خبر نامه های کالج بدست آمده ، نشان می داد که اشخاص سخت کوش و محترمی هستند و این موضوع موجب رضایت آنان بود. پدر و مادر دو فرزند بودند. در طبقه ی دوازدهم یک مجموعه ی آپارتمانی نزدیک محله ی ساتون ۱ زندگی می کردند. بطور متوسط ۱۰/۱ بار در سال به تأتر می رفتند. و امیدوار بودند که روزی در محله ی وست چست ۲ زندگی کنند. آیرین وسکات زنی بود دلنشین، ساده با موهای صافِ قهوه ای رنگ، پیشانی پهنی که از روی آن نمی شد آینده ای را پیش بینی کرد. در هوای سرد کتی از پوست فیچ۳ می پوشید که گویا رنگش کرده بودند تا به مینک۴ شبیه شود . در مورد جیم، با اینکه او جوان تر از سنش به نظرنمی رسید ، اما احساسش جوان تر از سنش بود. او موهای خاکستری اش را کوتاه نگه می داشت، و لباسش از همان نوعی بود که در کلاسش در اندوور۵ می پوشید. رفتار صادق، پر نشاط، و عامدا ساده ای داشت. فرق خانواده ی وسکات با دوستان و هم کلاسی ها و همسایه هایش فقط درعلاقه ی جدی شان به موسیقی بود. آن ها به کنسرت های زیادی رفته بودند ، با این وجود به ندرت بازگویش می کردند ـ و بیشتر وقت آزادشان به شنیدن موسیقیی از رادیو می گذشت.
رادیوی آنها یک دستگاه قدیمی ، حساس ، غیرقابل پیش بینی ، و غیر قابل تعمیر بود. هیچ کدامشان سر رشته ای از ساختمان مکانیکی رادیو، یا وسائل برقی اطرافشان نداشتندـ و زمانی که این دستگاه قدیمی خراب می شد ، جیم با زدن ضربه های محکم به دو طرف جعبه آن را بکار می انداخت . در یک بعدازظهر یکشنبه درست وسط کواتر شوبرت، صدای رادیو کاملا قطع شد. جیم از ضربه زدن های متوالی به جعبه ی دستگاه هیچ نتیجه ای نگرفت و شوبرت برای همیشه گم شد. جیم به آیرین قول یک رادیوی جدید داد، و دوشنبه که از کار برگشت به همسرش گفت که رادیو را خریده است و توضیح بیشتری نداد تا او را قافل گیر کند.
بعدازظهر روز بعد رادیو را آورده و جلوی در آشپزخانه گذاشته بودند. آیرین با کمک تعمیرکار و خدمتکارآن را از بسته بیرون آورده و به اتاق نشیمن برد. در همان اولین بر خورد ،آیرین از ظاهر بدریخت و هیکل بزرگ جعبه جا خورد. آیرین همیشه به دکور اتاق نشیمنش افتخار می کرد، مبلمان و رنگ آمیزی اتاق ، درست مثل لباس هایش با دقت انتخاب شده بود ، و حال به نظر می آمد که این رادیوی جدید مثل یک متجاوز ، صاحب و مالک خصوصی آن جا شده است.آیرین مات و مبهوت شماره ها و کلید های این دستگاه بود و قبل از اینکه دوشاخه را به برق بزند و رادیو را روشن کند ، آن را با دقت مطالعه کرد. شماره ها پر از چراغ های سبز زننده بود، و صدای ضعیف پیانویی شنیده میشد. و این صدا فقط چند لحظه ای ضعیف بود؛ سپس با سرعتی بیشتر از سرعت نور فضای آپارتمان را پُر کرد صدای موسیقی چنان پخش شد که چینی زینتی از روی میز به زمین پرتالب شد . آیرین فورا صدای رادیو را کم کرد. نیروهای خشنی که در این کمد بزرگ و بیقواره گرفتار شده بودند، کار کردن با آن را دشوارمی کردند. کمی دیرتر، بچه ها از مدرسه برگشتند، آیرین به پارک ُبردشان . اواخر بعدازظهر بود که او توانست سروقت رادیو برگردد.
خدمتکار شام بچه ها را داده و منتظر تمام شدن حمامشان بود که آیرین رادیو را روشن کرد، صدایش را کم کرد، و به شنیدن کویینتد موتزارتی که قبلا با آن آشنایی داشت نشست. صدای موسیقی کاملا واضح و صاف بود. پیش خود گفت: طنین صدای این رادیو بهتر از رادیوی قبلی است و به این نتیجه رسید که طنین صوتی چقدر می تواند در پخش صدا موثر باشد. وشاید بهتر است که این رادیوی بدریخت را پشت مبل پنهان کند. اما همینکه خواست به آرامشی برسد، اختلال شروع شد . صدای ترق توروق و صدای سوختن فیوز، با سازهای زهی همراه شد . موتزارت ادامه داشت ، ولی در زمینه صدای خش خش ، آیرین را به یاد صدای دریا می انداخت که خاطره ی نا خوش آیندی از آن داشت سپس پارازیت های دیگر نیز به آن افزوده شد. آیرین تمام پیچ های رادیو را چرخاند ولی فرقی نکرد، سرانجام ناامید و عصبانی برجایش نشست، و سعی خاطر کرد مسیر ملودی را دنبال کند. محور اصلی آسانسور ساختمان از کنار دیوار اتاق نشیمن می گذشت ، و همان سروصدای آسانسور بود که سر نخی به او داد تا نوع پارازیت را پیدا کند . بالا و پایین رفتن و باز و بسته شدن دَرِ آسانسور، در بلندگوهای قوی رادیو ایجاد پارازیت می کرد . و به این حساسیت ، جریان برق همه نوع امواج را می گرفت . و هنگام پخش موسیقی موتزارت ، او صدای زنگ و شماره گیر تلفن، صدای جارو برقی را نیز تشخیص می داد . و با دقت بیشتر ، حتی می توانست زنگ آسانسور و تلفن، ریش تراش برقی، صدای مخلوط کن ، حتی صدای کسانی که در آپارتمان های اطرافش بودند را نیز تشخیص دهد . یک دستگاه قوی و
بدقواره، اشتباها حساس به صداهای گوش خراش، همان چیزی بود که او خود را در برابرآن ناامید دید ، بنابراین رادیو را خاموش کرد و به سراغ بچه ها رفت .
آنشب هنگامی که جیم به خانه آمد ، با اطمینان به طرف رادیو رفت و کنترل را به دست گرفت. او نیز همان تجربه ای را کرد که آیرین کرده بود. مردی در رادیو صحبت می کرد ، بلافاصله صدایش با نیروی بسیار قوی ، آپارتمان را به لرزه در آورد. جیم صدا را کم کرد . یکی دو دقیقه بعد اختلال شروع شد زنگ تلفن و دَر ،همراه با بازو بسته شدن در آسانسور و صدای چرخش وسائل برقی پخت و پز . نوع صدا ها زمانی که آیرین با رادیو کار کرده بود تفاوت داشت؛ آخرین ریش تراش از برق قطع شده بود ، و جارو برقی هم دیگر کار نمی کرد و در جای خود گذاشته شده بود ، و انعکاس پارازیت، پس از غروب به سرعت تغییر کرده بود . جیم با پیچ های رادیو وَر رفت ، تا از شَر صداها خلاص شود ولی تفاوتی نکرد ، سپس رادیو را خاموش کرد و به آیرین گفت که فردا صبح به فروشنده تلفن می زند و حقش را کَف دستش می گذارد .
بعدازظهر روز بعد، هنگامی که آیرین از قرار ملاقات ناهارش به خانه برگشت ، خدمتکار گفت که مردی برای تعمیر رادیو آمده بود . آیرین پیش از اینکه کلاهش را از سر بر دارد و کت پوستش را در بیاورد ، به طرف اتاق نشیمن رفت و رادیو را امتحان کرد . از بلندگوهای دستگاه ، آهنگ قدیمی ”والس میسوری “پخش شد . او را به یاد گرامافون های مدل قدیمی انداخت ، که او در تابستان هایی که در آنسوی دریاچه می گذراند ، شنیده بود . آیرین منتظر ماند تا والس به آخر رسید ، و منتظر تفسیری در مورد موسیقی بود، ولی بجز سکوت خبری نشد . و سپس پیچ رادیو را چرخاند و با خوشحالی یک موسیقی قفقازی پیدا کردـ ضربه و کوبش پاهای برهنه در خاک و جیلینگو جیلیگ سکه و جواهر ـ اما در پس زمینه صدای زنگ دَر و صداهای درهم و بر هم و شلوغ شنیده می شد .
در این موقع بچه ها به خانه رسیدند، و آیرین رادیو را خاموش کرد و به اتاق بچه ها رفت.
آن شب وقتی جیم به خانه برگشت ، خسته بود، حمامی گرفت و لباسش را عوض کرد. سپس در اتاق نشیمن به آیرین ملحق شد . تازه رادیو را روشن کرده بود که خدمتکار آن ها را برای صرف شام صدا زد،رادیو روشن ماند، و آن دو به سوی میز شام رفتند.
جیم خسته تر از آن بود که بخواهد حرفی بزند، و آیرین هم چیزی برای گفتن در مورد شام نداشت، پس فکرش از غذا به اثرات روغن جلایی که بر روی شمعدانی ها باقی مانده بود جلب شد واز آنجا به موسیقی ی که از رادیو پخش می شد، چند دقیقه ای از موسیقی شوپن نگذشته بود ، که ناگهان از صدای مردی در آن میان قافل گیر شد که می گفت ”تو را به خدا کَتی“ ”هروقت میام خونه تو باید پیانو بزنی؟“ موسیقی قطع شد. زن گفت: ”این تنها وقتیه که می تونم پیانو بزنم“.”من همه ی روز و در اداره ام “. مرد گفت : ”منم همینطور“. مرد حرف زشتی در مورد پیانو زد ، و در را با شدت بست. موسیقی، پُر احساس و آرام دوباره شروع به نواختن کرد.
آیرین پرسید” شنیدی“؟
جیم در حالی که دِسرش رامی خورد گفت: ”چی را“؟.
”رادیو را . وقتی داشت موسیقی میزد،مَرده یه چیزی گفت ـ یه حرف زشت“.
”شاید یه قسمت از نمایش بود“.
آیرین گفت: ”فکر نمی کنم مربوط به نمایش بود“.
هر دو میز شام را ترک کرده قهوه بدست به طرف اتاق نشیمن رفتندو آیرین از جیم خواست تا ایستگاه دیگری را امتحان کند . جیم پیچ رادیو را چرخاند. مردی گفت ”بند جورابم را ندیدی“؟ زنی جواب داد ”دکمه ی پشتم را ببند“. مرد دوباره پرسید”بند جورابم کجاست“؟ زن گفت”اول دکمه ام را ببند بعد من بند جورابت را پیدا می کنم. جیم موج رادیو را چرخاند. مردی گفت: ”کاشکی ته مونده ی سیبت را تو زیر سیگاری نمی انداختی“. . . ”از بوش متنفرم“
جیم گفت : این دیگه خیلی عجیبه“.
آیرین گفت: ”آره خیلی“.
جیم دوباره موج رادیو را چرخاند. زنی با لحجه ی انگلیسی گفت:” در ساحل کوروماندل(coromandel)جایی که نخستین کدو تنبل ها روئیده بود، در میان بیشه ها ، بوو ی کوچولو موچولو زندگی می کرد . دو صندلی ی کهنه داشت، با یک شمع نصفه، و یک کوزه ی بی دسته….“
آیرین با تعجب گفت ”وای خدای من “”اون پرستارِ خانه ی سوونی یه (Sweeney)“. صدا با لهجه ی انگلیسی ادامه داد ”آنچه از مال دنیا داشت همین بود“. آیرین گفت : اونو خاموش کن، ممکنه صدای ما رو بشنوند. جیم رادیو را خاموش کرد . آیرین گفت :” اون خانم آرمسترانگ پرستار سوونی بود“.”حتما داشت برای دختر کوچکشان کتاب می خوند، اون ها در شماره ی ب-۱۷ زندگی می کنند. من با خانم آرمسترانگ تو پارک حرف زدم. صداشو خوب می شناسم. حتما صدای ما هم از آپارتمان های دیگه شنیده میشه “.
جیم گفت :”این غیر ممکنه“
آیرین با هیجان گفت: به هر حال اون صدای پرستار سوونی بود، من صداشو خوب می شناسم، خیلی خوب . فقط می ترسم ، اونا هم صدای ما رو بشنوند .
جیم پیچ رادیو را چرخاند. اول در فاصله و سپس نزدیکتر و نزدیکتر، انگاربا باد آمده باشد، پرستار سوونی دوباره با آن لهجه ی اصیلش گفت:”بوو ی کوچولو موچولو همانجا نشسته بود که کدو های تنبل روئیده بودند وگفت ”خانم جینگلی ، خانم جینگلی! میشه بیای و زن من بشی ؟“
جیم بطرف رادیو رفت و جلوی بلندگو فریاد زد ”اَلو“.
پرستار ادامه داد ”من از تنها بودن خسته شدم ،از زندگی در این ساحل شنی فرسوده شدم ، اگه زن من بشی ، به زندگیم آرامش میدی….“
آیرین گفت : فکر نمی کنم صدامونو بشنوه، یکی دیگه رو امتحان کن .
جیم پیچ رادیو را چرخاند، و اتاق نشیمن پُر شد از جنجال و سروصدای کوکتل پارتی یی که از حد معمول گذشته بود. یک نفر پیانو می زد و دیگری آواز ”ویفن پوف“(whiffenpoof) را می خواند، و صدای شور و هیجان حاضران، صدای پیانو را احاطه کرده بود. زنی با صدای بلند گفت ”باز هم ساندویچ بخورید“. در میان فریاد های خنده صدای ظرفی یا چیزی مثل آن شنیده شد، که به زمین اصابت کرد.
آیرین گفت : اون باید خانه ی فولر در شماره ی۱۱-ای باشه“. ”من می دونستم امروز پارتی دارند،من اونو تو مغازه ی مشروب فروشی دیدم . تو رو خدا این معرکه نیست ؟ ! ببین ، اگه می تونی آدمای خانه ی شماره ی ۱۸ ـ س رو پیدا کن.
وسکات ها آنشب را با شنیدن حرف هایی از صید ماهیِ آزاد در کانادا، بازی بریج، نظریاتی در مورد فیلم های داخلی که ظاهرا دو هفته در سی آیلند(sea Island) نمایش می دادند، و بگومگوی خانواده ای بد خلق درمورد اضافه برداشت از حساب بانکی شان ، زیاده روی کردند . سپس با خستگی و خنده رادیو را خاموش کرده و به رختخواب رفتند. نیمه های شب پسرشان از آنها آب خواست و آیرین لیوانی آب به اتاق او برد . هنوزبرای بیدار شدن خیلی زود بود. همسایه ها چراغ هاشان خاموش بود، و از پنجره ی اتاق خواب بچه ها خیابان خلوت را میشد دید.
آیرین به اتاق نشیمن رفت و رادیو را روشن کرد. صدای گرفته ی سرفه ، یک ناله، و سپس صدایمردی که می گفت ”عزیزم تو خوبی؟ “ زنی با صدایی بی رمق جواب داد ”آره“،”فکر می کنم خوبم“، و سپس با احساسات زیاد اضافه کرد ،”ولی می دونی چارلی ، حس می کنم دیگه حوصله ی خودمو ندارم . بعضی وقت ها در تمام طول هفته فقط پونزده بیست دقیقه حوصله دارم . دلم نمی خواد دیگه پیش دکتر برم، صورت حساب این دکترا بیش از اندازه زیاده، چارلی، من دیگه مثل قدیمم نیستم، دیگه مثل سابق نخواهم شد.“ آیرین حس کرد که آنها جوان نیستند وازلرزش صدایشان ، به نظرمی رسید که میان سال باشند. برای جلوگیری از افسردگی ناشی از این گفتگو ، خود را از جلوی پنجره کنار کشید ، لرزی در بدنش ایجاد شد ، و به رختخوابش برگشت .
صبح روز بعد ، صبحانه را آماده کرد و چون خدمتکار تا ساعت ده از اتاقش که در طبقه ی زیر زمین بود بیرون نمی آمد ، او موهای دخترش را بافت، دَم در منتظر بچه ها و شوهرش ماند تا به آسانسور برسند. بعد از آن به اتاق نشیمن رفت تا رادیو را دوباره آزمایش کند. کودکی فریاد زد ”من مدرسه نمیرم،من از مدرسه متنفرم،“زنی با صدای عصبانی گفت: ”تو باید بری مدرسه “. ”ما هشتصد دلار دادیم تا تو رو بفرستیم مدرسه، مُردی موندی باید بری مدرسه“. ایستگاه بعدی ،صفحه ی خط دار و سائیده شده ی ”والس عزا“را پخش می کرد. آیرین موج رادیو را چرخاند و چرخاند و حریم چندین میز صبحانه را بر هم زد .او صدای طرز کار هضم گوارش ، شهوت عشق ، تکبر مفتضحانه، ایمان ، و ناامیدی، را از رادیو شنید .

آیرین همانطور که ظاهرش نشان می داد ، از زندگی ساده و تقریبا مرفهی برخوردار بود ، و آن روز صبح بی پروایی و در جاهایی زبان تلخ و ناخوشایندی که از بلندگوهای قوی رادیو خارج شد ، نگران و گرفته اش کرده بود . همچنان به شنیدن رادیو ادامه داد تا خدمتکار وارد شد . سپس فور‏‏‏‏ا رادیو را خاموش کرد، با خود گفت که این موضوع باید مخفی بماند.
آیرین آن روز با دوستانش قرار نهارداشت، کمی بعد از ساعت دوازده آپارتمانش را ترک کرد . وقتی آسانسور ایستاد، تعدادی زن در داخل آسانسور بودند . او به اندام برازنده و صورت ناآرام ، به کت پوست، و لباس های گلدار ، وکلاه هایشان ، خیره شد. متحیر بود که بداند کدامیک از آن ها به ”سی آیلند“ رفته است ؟ کدامیک از آن ها در برداشت حساب بانکی اش زیاده روی کرده است ؟ آسانسور در طبقه ی دهم ایستاد و زنی با یک جفت سگ کوچک شکاری ”اسکای“ به آن ها ملحق شد. کپه ایی از مو بالای سرش بودو اشارپی از پوست مینک بر شانه داشت. “والس میسوری” را زمزمه می کرد

آیرین با ناهارش دو مارتینی نوشید ، و با نگاهی جستجوگر در دوستانش کندوکاو می کرد که بداند راز آنها چیست. دوستان تصمیم گرفتند بعد از ناهار به خرید بروند ، اما آیرین عذر خواست و به خانه رفت . به خدمتکار گفت که کسی مزاحمش نشود ، سپس به اطاق نشیمن رفت ، درها را بست ، با فشار دکمه ای رادیو را روشن کرد . در طول ساعات بعدازظهر چنین شنید ، مِن و مِن کردن زنی که عمه اش را سرگرم میکرد ، به آخر رسیدن هیجان مهمانی ناهار ، و خانم مهمانداری که خدمتکارش را در جریان مهمانان کوکتل پارتی قرار می داد . مهماندار می کٌفت ” اسکاچ بهتره رو به کسی که موی سفید نداره تعارف نکن “.”قبل از اینکه اون چیزای تندو تعارف کنی ، سعی کن از شر اون خمیره های جگر خلاص بشی”، پنج دلار داری به من قرض بدی ؟ می خوام به آسانسورچی انعام بدم “. همچنان که بعدازظهر رو به پایان بود ، بر حرارت صحبت ها افزوده می شد. از جایی که آیرین نشسته بود ، می تواست آسمان پهناور بر فراز رودخانه ی شرقی را ببیند . صدها ابر در آسمان بودند ، وزش باد جنوب زمستان را شکسته و ذرات کوچکش را به سمت شمال می راند ، و در رادیو ، او می توانست صدای مهمانان کوکتل پارتی را بشنود که وارد می شدند و برگشتن بچه ها و بازرگانان را از مدرسه واداره هاشان . زنی کٌفت ” امروز صبح من یه الماس بزرگ روی زمین توالت پیدا کردم” ” حتما از دستبند ی که خانم دانستون دیشب تو دستش بود ، افتاده” مرد گفت ” اونو می فروشیم “، “به جواهر فروشی خیابان مدیسون برو اونو بفروش .خانم دانستون حتی متوجه کمبودشم نمی شه ، ولی دویست دلار خیلی بدرد مون می خوره ….،،،” پرستار سووینی می خواند ” زنگهای سن کلمنت می کٌویند پرتقال ها و لیموها “، زنگ های سن مارتین میگویند ” نیم ِپنی و پول های سیاه ، زنگ ها در بیلی قدیم می گویند” چه وقت ِدینت را می پردازی” ؟” زنی نالید ” اینکه علنی نیست”، و درپشت ، صدای هیاهوی کوکتل پارتی می آمد . این علنی نیست، یه عشق پنهانی یه . این چیزی بود که والتر فلورل گفت “اینکه علنی نیست ، یک عشق پنهانی یه ” وبعد همان زن با صدای آهسته اضافه کرد ” با یک نفرحرف بزن ، ترا به خدا عزیزم با کسی دیگه ، حرف بزن . اگه اون تو رو اینجا گیر بیاره که وایستادی و با هیچکس حرف نمی زنی ، ما را از لیست مدعوین بیرون می آره ومن عاشق رفتن به این جور پارتی ها هستم .
آن شب “وستکات” ها قرار بود برای شام به بیرون بروند، و هنگامی که جیم به خانه آمد،آیرین داشت لباس می پوشید. او غمگین و پریشان به نظر می رسید، جیم برایش نوشیدنی آورد. قرار شامشان با دوستان ، در همان دور و بر بود، پیاده به سمت محل قرارشان راه افتادند .
آسمان ، صاف و نورانی بود . یکی از آن شب های بهاری بسیار خوبی بود که باعث به هیجان آمدن خاطرات و آرزوها می شد ، و هوایی که دستان و چهره شان را لمس می کرد ، به آن ها احساس نرمی ی مطبوعی می داد. گروه نوازندگان ارتشی در گوشه ی خیابان” jesus is sweater“را می نواختند . آیرین بازوی شوهرش را کشید و او را دقیقه ای درآنجا متوقف کرد ،تا به موزیک گوش دهد . آیرین گفت ” اونا واقعا آدمای نازنینی هستند ، مگه نه ؟” ” چه چهره ی خوش آیندی دارند . در واقع اونا خیلی دلپذیرتر از کسانی هستند که ما
می شناسیم .” ویک اسکناس از کیفش بیرون آورد وبطرفشان رفت و آن را در تنبورین انداخت . زمانی که به سمت شوهرش برگشت، نگاهی سرشار از افسردگی در چهره اش نمایان بود که او (جیم) قبلا با آن چهره آشنا نشده بود . و آن شب رفتار سر میز شامش هم برای جیم عجیب جلوه کرد .او با بی احترامی صحبت خانم مهماندار را قطع کرد وبه مردمی که در آنطرف میز بودند با عصبانیت خیره شد زیرا که فرزندان شان را تنبیه کرده بودند . هنگامی که آن ها پیاده به خانه بر می گشتند ، او هنوز آرام و متین بود ، آیرین به ستاره های بهاری رو کرد و با تعجب گفت” اون شمع های کوچیک چطور می تونند از این همه فاصله ، نور بتابونند ،” ” توی این دنیای زشت ، چه قشنگ می درخشند “. آنشب آیرین منتظر ماند تا جیم به خواب رفت ، سپس به اطاق نشیمن رفت ورادیو را روشن کرد .
شب بعد حدود ساعت شش بود که جیم به خانه آمد . ، خدمتکارشان در را باز کرد جیم کلاه از سر برداشت ومشغول در آوردن کتش بود که آیرین بطرف راهرو دوید . چهره اش از اشک خیس بود و موهایش برهم ریحته . فریاد زنان گفت ” جیم برو به ۱۶- سی ” “کتتو در نیار . برو به ۱۶- سی آقای آزبورن داره همسرشو کتک می زنه . اونا از ساعت چهار دارند دعوا می کنند و حالا داره اونوکتک میزنه . برو بالا ، جلوشو بگیر.
جیم از رادیوی اطاق نشیمن صدای فریاد ، حرف های رکیک ، و صدای تالاپ تالاپ شنید . و گفت” میدونی که نباید به این جور چیزا کٌوش بدی “، و به طرف اطاق نشیمن رفت وپیچ رادیو را چرخاند . وگفت ” این کار درست نیست “، ” درست مثل اینه که توی پنجره ی دیگران چشم بندازی ، تو نبایست به این جور چیزا گوش بدی باید خاموشش کنی“

آیرین هق هق کنان گفت” وای که چه وحشتناک و ترسناکه ،” ” تمام روزو داشتم گوش
می دادم چقدر مایوس کننده ست”.
جیم گفت” خوب ، اگه اینقدر ناامید کننده ست ، چرا بهش گوش میدی ؟ من این لعنتی رو برای لذت تو خریدم ،” ” اینهمه بابتش پول دادم . فکر کردم شاید تو رو خوشحال کنه . من میخوام تو رو خوشحال کنم”.
آیرین با ناله گفت ” نه ، نه، نه، به من پرخاش نکن ” و سرش را بر روی شانه ی جیم گذاشت . ” اونای دیگه تمام روز بد دهنی می کردند همه حرفای رکیک میزدند . همه نگران پولند . مادر خانم هاچینسون در فلوریدا از مرض سرطان رو به مرگه و اونا پول کافی ندارند اونوبه کلینیک مایو بفرستند . حداقل آقای هاچینسون، میگه که باندازه ی کافی پول نداره . بعضی زنا تو همین ساختمان با تعمیرکار رابطه ی نامشروع دارند- با تعمیرکار زشت کریه . حال آدم بهم
می خوره . و خانم مل ویل ناراحتی قلبی داره و آقای هندریکس در ماه آوریل شغلشو از دست میده و خانم هندریکس ازهمه چیز وحشت داره و اون دختری که “والس میسوری” را میزد، فاحشه ست، یه فاحشه ی معمولی ، و مرد آسانسورچی مرض سل گرفته و آقای آزبورن خانم آزبورن رو کتک میزنه.” او شیون کرد، بخود لرزید ، اندوهگین بود و با کف دست اشک هایی که از چهره اش روان بود پاک می کرد . جیم پرسید، خوب چرا باید به اونا گوش بدی؟ چرا باید به چیزایی که تو رو مضطرب و داغون می کنه گوش بدی ؟”
ّآیرین گریان جواب داد ” وای نه ،نه ، نه،نه،””زندگی خیلی بد و وحشتناک و نکبت باره . ما هیچوقت مثل اونا نبودیم، مگه نه عزیزم ؟ بودیم ؟ منظورم اینه که ما همیشه باهم خوب و متعادل بودیم وهمدیگرو دوست داشتیم ، مگه نه ؟ما دوتا بچه داریم ، دو تا بچه ی زیبا . زندگی ی ما نکبت بار نیست ، هست عزیزم ؟ها ؟ سپس دست هایش را بدور گردن او حلقه زد و صورتش را بسمت پایین ، ورو به خودش کشید . ” ما خوشحالیم عزیزم مگه نه ؟ مگه نه ؟”
جیم با خستکٌی گفت ” البته که ما خوشحالیم ” وسعی کرد بر خشمش غلبه کند . “البته که خوشحالیم. فردا من اون رادیوی لعنتی رو یا تعمیر می کنم یا میندازمش بیرون .” و در حالی که موهایی نرمش را نوازش می کرد گفت “دختر بیچاره ی من”
آیرین پرسید” منو دوست داری، نه” ؟ “ما ایرادگیر ، یا نگران پول ، و یا نادرست نیستیم ؟ هستیم؟”
جیم کٌفت “نه عزیزم “.
صبح مردی آمد و رادیو را تعمیر کرد. آیرین با احتیاط آن را روشن کرد و از شنیدن آگهی ی شراب کالیفرنیا ،آهنگی از سمفونی شماره ی ۹ بتهوون و همچنین ”اود تو جوی “( Ode to joy) شیلر خوشحال بود.“ تمام روز رادیو را روشن گذاشت و هیچ چیز غیر عادی از بلندگونشنید .
وقتی جیم خانه آمد یک سوییت اسپانیایی درحال نواختن بود . پرسید ” همه چی خوبه ؟”
به نظر آیرین او رنگش پریده بود . آن ها پیش غذایی خوردند و به سر میز شام رفتند وسپس آهنگ ”انویل چوروس“(Anvil chorus)از(ll Travatore) و به دنبالش ”لامر“(lamer) از ”دیبوسی“(Debussy) را شنیدند.
جیم گفت “من پول رادیو رو امروز دادم ” “چهارصد دلار شد امیدوارم یه کم ازش لذت ببری”
آیرین گفت “مطمین باش می برم “
جیم ادامه داد ” چهارصد دلار مبلغ خیلی زیادیه، خیلی بیشتر از بودجه ی منه”
“می خواستم یه چیزی برات بگیرم که ازش لذت ببری . این آخرین ولخرجی بود که می تونستیم امسال بکنیم. می بینم تو هنوز پول لباستو ندادی صورت حسابشو رو روی میز توالتت دیدم “. همینطور که تو چشماش نگاه می کرد گفت چرا بمن گفتی که پولشو دادی ؟ چرا دروغ گفتی ؟”
آیرین گفت “نمی خواستم نگران بشی ، جیم،” و کمی آب خورد. ” خودم میتونم پولشو بدم از مقرری این ماهم. ماه قبل خرج روکشای صندلی بود و اون پارتی”.
جیم گفت ” تو باید یاد بگیری چطوری خرج کنی ازین ببعد بیشترباید مواظب خرج کردنت باشم .”باید اینو بفهمی که امسال به اندازه ی پارسال پول نداریم . امروز با میشل جدی صحبت کردم . هیچکی هیچی نمیخره . تمام وقتمونو واسه بالا بردن فروش صرف کردیم ، میدونی که چقدر طول میکشه . میدونی من به جوونی بر نمی گردم . سی و هفت سالمه . سال دیگه موهام شروع می کنه به سفید شدن . چیزا به اون خوبی که امیدوار بودم نشد . فکر هم نمی کنم هیچ چیز رو به بهبود بره . آیرین گفت ” آره عزیزم”،
جیم گفت “باید در خرج کردن صرفه جویی کنیم،” “باید بفکر بچه هامون باشیم . بذار باهات رو راست باشم ، من خیلی نکٌران پول هستم . من از آینده اصلا مطمئن نیستم . هیچکس مطمئن نیست . اگه اتفاقی برام بیافته ، بیمه هست ، ولی پولش زیاد دوام نمیاره . سپس با لحن تلخی گفت من خیلی سخت تلاش می کنم تا تو و بچه ها راحت زندکٌی کنید . “دلم نمی خواد تمام انرژی ، تمام جوانیم، برای کت پوست ، رادیو ، روکش مبل و …..حروم بشه
آیرین گفت “خواهش می کنم جیم ،”. “خواهش می کنم . صدای ما را می شنوند.”
“کی صدای ما رو می شنوه ؟ ” اِما” نمیتونه صدای ما رو بشنوه.”
“رادیو “
جیم فریاد زد “اه که حالم بهم خورد ” “حالم به حد مرگ از این مرد رندی ات بهم می خوره”. رادیو نمیتونه صدای مارو بشنوه. هیچکس نمی تونه صدای مارو بشنوه. حالا اومدیم و شنیدند ؟ کی اهمیت میده ؟
آیرین از سر میز بلند شد و به اطاق نشیمن رفت . جیم دم در ایستاد و از همانجا فریاد می زد .” چرا یهو اینقدر پاک و بی گناه شدی ؟ چی تو رو یک شبه تبدیل به دختر راهبه کرده ؟ تو جواهرات مادرتو قبل از اینکه وصیتشو بخونند دزدیدی . تو حتی یک سنت از پول های خواهرتو که مال اون بود بهش ندادی _ حتی اون موقعی که بهش احتیاج داشت . تو زندگی گریس هولند را سیاه کردی، و چی شد اونهمه دلسوزی و فضیلتت ، وقتی که رفتی کورتاژ کنی؟ من یادم نمیره که چقدر خونسرد بودی . بقچتو بستی و رفتی بچه تو به قتل برسونی درست متْل اینکه داری میری” ناسو“۶ بدون هیچ دلیلی، حتی یک دلیل قانع کننده -“
آیرین برای یک دقیقه ایستاد پشتِ کمد زشت ، بی آبرو و بد نام و با دلی آشوب ، ولی دستش را روی پیچ رادیو قرار داد و قبل از آن که موسیقی و صدا را منهدم کند ، آرزو کرد که شاید این دستکٌاه به نرمی با او حرف بزند ، یا شاید صدای پرستار سووینی را بشنود . جیم همچنان از جلوی در فریاد می کشید . صدای رادیو با وقار و بی طرف بود .
بلندگوهای قوی گفتند ” صبح امروز فاجعه ی خط آهن در توکیو بیست ونه نفر را کشت.
یک آتش سوزی در بیمارستان کاتولیک در حومه ی بوفالو که برای نکٌاهداری از کودکان نابینا بوسیله ی خواهران روحانی اداره می شد، منهدم شد . درجه ی حرارت چهل و هفت است . رطوبت هوا به هشتادونه میرسد .”

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- ساتون(Sutton)محله ایست در نیویورک
۲- وست چستر(Westchester)از محله های اعیان نشین در شمال نیویورک
۳-فیچ(fitch) نوعی گربه ی اروپایی که در مناطق قطب زندگی می کند
۴-مینکMink)) جانوری شبیه به خز
۵-آندوور(Andover)از مدارس معروف در ایالت ماساچوست
۶-ناسو(Nassau)محلی تفریحی است در باهاما

برگرفته از :

THE ENORMOUS RADIO
BY: JOHN CHEEVER

ALFRED A . KNOPE NEW YORK،۱۹۷۸

کتابشناسی جان چیور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *